چهار شنبه 24 فروردين 1390برچسب:, :: 6:24 AM :: نويسنده : شادی
شنبه : همون لحظه که وارد دانشکده شدم متوجه نگاه سنگینش شدم
![]() ![]() ![]() ![]() من که میدونم منظورش چی بود!!تازه ساعت۹.۵هم که داشتم بورد رو میخوندم اومد پشت سرمو شروع به خوندن بورد کرد! آره دقیقا میدونم منظورش چیه ؟ اون میخاد زن من شه. بچه ها میگفت اسمش مریمه. از خدا چه پنهون نیست از شما میخوام باهاش ازدواج کنم یکشنبه : امروز ساعت ۹ رسیدم دانشکده. موقع رفتن تو سرویس یه خانوم پشت سرم نشته بد با رفیقاش میگفتن و میخندیدن . دوشنبه :امروز به محض اینکه وارد دانشگاه شدم رفتم سر کلاس . بعد از کلاس مینا یکی از همکلاسیا ازم جزوه خواست . من که میدونم منظورش چیه ؟راستیتش منم ازش بدم نمیاد . از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون تصمیم گرفتم با مینا هم ازدواج کنم!!! سه شنبه: امروز اصلا روز خوبی نبود نه از نرگس خبری بود نه از مینا و مریم وقتی جریانو به دوستم گفتم . گفت : ای بابا !! بدبخن اونکه منظوری نداشته . من که میدونم به ارتباط بالای من با دخترا حسودیش میشه . چهارشنبه:امروزوقتی وارد سلف شدم یهو متوجه شدم که از دانشگاه آزاد ساوه به دانشگاه ما اردو کردن.یکی از دخترای اردو از من پرسید ؟آقا دانشکده پرستاری کجاس ؟!من که میدونم منظورش چی بود ؟اما تو کار درستی خودم موندم !!! پنج شنبه:امروز یکی از هم دانشکده ایم به اسم احمد منو به تریا دعوت کرد! من که میدونستم منظورش ازین نوشابه خریدن چیه؟ جمعه :امرز صبح در خواب شیرین بودم که داشتم خواب عروسی خودمو میدیدم شنبه :امروز آماده شدم برم دانشگاه مادرم گفت نمیخاد بری دانشگاه برو بیمارستان نوارمغزتو بیار از خدا پنهون نیس از شما چه پنهون مردم میگن من مشکل روانی دارم نظرات شما عزیزان: ![]()
![]() |